part24

دو روز بعد، الی به شکل رسمی از مأموریت‌ها کناره گرفت. نه با داد و نه با گریه.

با یک جمله‌ی کوتاه:

«من دیگه با این تیم کار نمی‌کنم.»

همه شوکه شدند. از جمله کوک.

کوک تلاش کرد وارد توضیح شود، اما توضیح برای الی معنایی نداشت. وقتی الی دنبال «چرا» می‌رود یعنی دنبال «راه حل» نمی‌گردد؛ یعنی دنبال امنیت است.

کوک در راهرو ایستاد و گفت:

«اگه می‌دونی… پس چرا رفتی؟ چرا همون‌جا نمی‌گفتی؟»

الی به او نگاه کرد. لبخند این بار واقعی نبود، اما بی‌رحم هم نبود.

«چون اگر می‌گفتم، تو می‌تونستی بازیِ جدید بسازی.»

مکث کرد.

«من نمی‌خوام هم‌تیم کسی باشم که اول، بازی در میاره… بعد، وقتی دیر شد، میگه عشق است.»

کوک نمی‌دانست کدام بخشش را باید انکار کند:

بازی؟ یا دیر؟

«من…» شروع کرد.

الی دستش را بلند کرد. تمام.

«نه. زیاد حرف نزن. تو بیشتر از هر چیزی می‌تونی حرف بزنی تا چیزی رو نپوشونی.»

بعد رفت. بی‌هیچ خداحافظیِ احساساتی. فقط یک قول که به زبان کسی که نمی‌خواست برگردد داده نشد، بلکه به زبان کسی داده شد که بازگشت را شرطی کرد:

«اگه یک روز قرار بود برگردی، اول باید ثابت کنی دیگه نمی‌خوای من رو با دستورات خودت حرکت بدی.»

کوک نتوانست جواب بدهد.

چون عمیقاً از همان روز فهمیده بود:

الی از دستش رفتنی نیست—الی رفتنیِ انتخابی شده بود.


کامنت و لایک رو به حداقل برسونید🎈

#فیکشن#فیک#اسمات#مافیایی#کوک#تهیونگ#جیمین#بی_تی_اس#فیکشن_کوک
دیدگاه ها (۷)

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟓 ا/ت هنوز به ماشین سیاه خیره...

Iove and the moonPart 43یونا با تعجب به کوک نگاه کرد.یونا: د...

پشت نقاب عشق💗وقتی جونگ‌کوک و ا.ت به عمارت رسیدن، هوا تاریک ش...

سناریو

#تاج_و_طوفانپارت ۱۹۹: چای داغ و دل داغ‌ترجونگ‌کوک انگار فقط ...

Heir of Light and Darknesspart : 15تهیونگ از صبح ساکت شده بو...

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

🖤 پارت ۲۵ | «بازی شروع شد»کوک علامت روی دستگیره را لمس کرد.ل...

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

«دختر کوچولوی من »پارت هفتم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط